|
من و آقای همسری | ||
|
امروز روز تولد توست... مردی که همه ی تلاشش رو کرد تا من کلاسهای ساعت 8 ام رو برم ولی من با لالایی خوندن بهش تا بیدار نشه بی سر و صدا پیشش خوابیدم تا ساعت 9! ادامه مطلب [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 12:15 ] [ navak ]
سلام همه ی پروانه هایی که دوروبرت میچرخند، همه ی سیب های سرخ، همه ی گل های محمدی و همه شعرهای حافظ ، سلام های من هستند که از اتاق کوچک دلم برایت پست کرده ام... وقتی از تو مینویسم واژه هایم پرنده میشوند، دفترم به رقص درمی آید و آهسته آهسته از پلک هایم خورشید میریزد... اگر خودخواهی نبود برایت مینوشتم که خداوند تو را برای دل من آفریده است، برای لحظه های آسمانی من. اما چقدر دور، چقدر فاصله چقدر انتظار انتظار انتظار... انگار سهم من و تو از عشق همین انتظاریست که مثل سیب بین ما تقسیم شده است. حالا به سیب سرخ عشق فکر میکنم و به روزهایی که پشت در منتظرند... زودتر بیا دلتنگ تو هستم همین... [ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 12:32 ] [ navak ]
امروز برای بار هزارم با تلنگری هرچند به قیمت سرنوشتم برای نگهداری چادرم مصممتر شدم... ولی دلم شکست. برا همین با خدا 1 معامله کردم + اصلا حالم خوب نیست، هیچ خوب نیست...
[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 21:16 ] [ navak ]
سلام کلی برنامه برای آینده دارم و این حجم فکری ! نمیزاره بیام پست جدید بزارم! نه، دارم رو پروژه پایانیم کار میکنم خلاصه اینکه برام دعا کنین و این فکرای دور دورانه و ترس از بیکاری! نمیزاره چیزی جز اینا به ذهنم برسه تا پستش کنم! برا همتون آرزوی موفقیت دارم -------------------------------======================------------------------------ پانوشت: دلم خواست با این شکلکای جینگولکی پست بزارم خواستید بیاید خونمون بگید براتون پیتزا بپزم چون طعمی متفاوت رو تجربه خواهید کرد! یه نفر ازم پرسید چرا غذاهای تو خوشمزه درمیاد ، مریم گفت: چون با عشق غذا درست میکنم... [ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 11:1 ] [ navak ]
سلام عید همتون مبارک، دلاتون بهاری ، لباتون خندون! جای همگی خالی... چند روز مونده به سال تحویل ییهویی! با علی تصمیم گرفتیم که اگه خدا بخواد سال تحویل رو قم باشیم اگه هم بلیط گیر نیاوردیم بریم مزار شهدا. علی شنبه بلیط اتوبوس گرفت و بعدش شنیدیم راه ها رو برف گرفته خدارو شکر 2 تا بلیط قطار پیدا کردیم.....( ادامه دارد عجییییب !) خلاصه خدا قسمتمون کرد سال تحویل رو با آقا باشیم جمکران. عاااااااالی بود عااالی الان یه پسر کوچولوی ناز کنارمه و اصلا نمیزاره تایپ کنم بعدا میارم مینویسم [ جمعه چهارم فروردین 1391 ] [ 11:41 ] [ navak ]
حتما ً قبـل ِ خواب ب ِ بـوسیـدش ! حتی اگه با هم دعـوای ِ بـدی کرده باشیـد .. حتی اگه بهتـون گفته باشه از این زنـدگی ِ کوفتـی خسته شـده .. حتی اگه برچسـب ِ ” بد اخـلاق ” بهـتون چسبـونده باشه ! ببوسیـدش .. حتی اگه بهتـون گیر ِ بیخـود داده باشه .. گفته باشه از لباسـی که شما عاشقشین متنفـره ! .. نفهمیـده باشه شما موهـاتون رو مِش کردین ! ببـوسیـدش .. حتی اگه بـوی ِ عرق و خستگی میـده .. حتی اگه یـادش میـره جواب سلام ِ شما رو بـده .. حتی اگه خیلی وقته براتـون گُـل نخـریده ! ببوسیـدش .. وقتی زیرپیـرهنی سفیـد ِ حلقه ای پوشیـده و بـازوهای ِ سفیـدش رو با اون پیـچ ِ ماهیچه ای ِ مردونه انداخته بیـرون .. وقتی صورتش ته ریش ِ جذابی داره .. وقتی صداش خسته ُ خمار ِ خوابه ! بـبوسیـدش .. حتی اگه شما رو رنجـونده و غـرورش نمیذاره دلجـویی کنه .. حتی اگه گرسنه اس و با شما مثل ِ آشپـز ِ دربـارش برخـورد می کنه .. حتی اگه یادش میـره ازتـون تشـکر کنه ! ببوسیـدش .. وقتی براتـون یه آهنگ ِ جدیـد میذاره و می گه : ” اینـو برای تـو آوردم ! ” .. وقتی تو چشـاش پـُر ِ خواستنه .. وقتی دست های ِ ظریـف ِ دختـرونه تـون میـون ِ دستای ِ زمخت و مردونه اش گم می شن .. ! ببـوسیـدش .. حتی اگه از عصبانیت داریـد دیوونه می شید .. حتی اگه شما رو با مادرش مقایسه می کنه .. حتی اگه با حرص می خوایید از خونه بزنیـد بیـرون و اون محـکم بـازوهاش رو دورتـون حلقه می کنه و وسـط ِ جیـغ های ِ شما با خنـده می گه : ” عزیـزم ؛ کجا می خـوای بـری این وقته شب ؟! ” بـبوسیـدش .. وقتی ناغافلی لباسـی رو خریـده که هفته ی پیش ، پشت ِ ویتریـن دیدین و فقـط یه کلمه گفتین این چه خوشگله ! .. وقتی دست هاش پـُر از خریـد خونه ان و درُ با پـاش می بنـده .. وقتی با نگاهـی پـُر از تحسین سر تا پاتـون رو برانـداز می کنه .. ! ببـوسیـدش .. حتی اگه تـوی ِ شرکـت پیـاز خورده و تا موهاش بـو میدن .. حتی اگه با دوست هاش تلفنـی یک ساعـت حرف می زنه و شامتـون سـرد شده .. حتی اگه رو دنـده ی ” نه ” گفتن افتـاده .. ! بـبوسیـدش .. وقتی شمـا رو وسـط ِ آرایش کردن می بوسه .. وقتی باهاتـون کُشتـی می گیـره و مثل ِ پـَر از رو زمین بلنـدتون می کنه .. ! وقتی تو دلتنگی هاتون داوطلبانه می بردتـون بیـرون و شما رو تو شهـر می گردونه .. ! بـبوسیـدش .. حتماً قبـل ِ خـواب ب ِ بـوسیـدش .. ! شایـد فـردایی نباشـه … شایـد شما فـردا نباشیـد … شایـد اون فـردا نباشـه … [ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 16:31 ] [ navak ]
تقدیم به مریمم که دلش واسه روزهای برفی تنگ شده امیدوارم که خوشت بیاد عزیزم
اینم سنجاب کارتون عصر یخبندان: هنوزم داره دنبال فندقش میگرده!
[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 12:11 ] [ navak ]
توجه : این پست پرداخته ی ذهن خودم هستش و شاید اگه بخونین اصلا نفهمین چی گفتم پس برای افراد بیحوصله و مشغله دار توصیه نمیشود![لبخند]
با علی نشستیم تو اتاق و مشغول مطالعه که نمیدونم چطور شد گذر زدیم به خاطرات کودکی و علی یه خاطره ، من یه خاطره مخوصا از خاطره های آبرو ریز و صدای خندهامون تا خونه ی صاب خونه. و حتی خاطره های مشترک بینمون که قبل از ازدواجمون بود کتاب شیوه ارائه مطالبمو دوباره باز کردم و شروع کردم به خوندن . اه تکراری شد از وسطای فصل 2 ول میکنم و میرم فصل 4 کتاب( از بچگی عادت دارم هر چیزی رو از آخر بخونم یعنی حاااال میکنم و این کارم زبون زد کساییه که میشناسنم!) در مورد زبان توضیح میده علی رو میبینم که مشغول خوندنه، ورق میزنم یه لحظه کلمه ی زبان برام بولد میشه صفحرو برمیگردونم زبان...زبان... یاد حرفی میافتم ، یاد زمانی میافتم، یاد باورام، احساسی پاکم، یه لحظه یاد خیلی چیزا میافتم. زبان ما باهم فرق داره مشکل اینجاست.... اون زمان وقتی این جمله رو گفتم از روی نتیجه ای بود که گرفته بودم. واقعا اینطوره وقتی زبون ما آدم ها باهم فرق داشته باشه همچی سخت و زمخت میشه یاد موقعی افتادم که علی برا بار چندم بهم پیشنهاد ازدواج داده بود که هیچ وقت به پیشنهادش فکر نکرده بودم اونجا باز یاد زبان افتادم و تصمیم گرفنم اینبار فکر کنم به خیلی چیزا، به مشترکاتمون، به زبونهامون... بهش گفتم که مایل هستم قبل هرچیزی بهمدیگه میل بدیم درمورد هر مسئله ای و درمورد مهد گفتیم، دوستامون، گذشته ها اون نمیدونست ولی من داشت بین تک تک حرفاش به زبان فکر میکردم. زبان این مرد چقدر به زبان من شبیه خدایا ، ریز میشم به هر جملش و چندین نتیجه میگرفتم. مثلا به نظر من زندگی با یه فرد جدی برام قابل تحمل نبود، با فردی که تو حرفاش میخواد بگه زیاد حالیمه قابل تحمل نبود ، با فردی که همه چیرو سخت بگیره قابل تحمل نبود ، با فرد افراطی و خشک مذهبی قابل تحمل نبود و .... با فردی که برا هرچیزی و هر کاریم حتی بی ارزشترین چیز باید بهش جواب پس بدم قابل تحمل نبود.... تو اتفاقات و روزمرگی های زندگیمون گاه دقت میکنم که بعد شخصیتی من و علی چقد بهم نزدیکه. مهربونیای علی که همیشه برام ملموسه و من چقد عاشق همه ی حسهای ملموس تو زندگیم هستم که هرروز بفهمم و لمس کنم که من خوشبختم..... -------------------------------------- پی نوشت: مریم خانومی در 1 سالگی تو بخل بابا عکس برداشته شد [ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 11:30 ] [ navak ]
[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 9:39 ] [ navak ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||