|
من و آقای همسری | ||
|
سلام ما اومدیم با کلی خاطره ی خوش و اتفاق های خنده دار ولی حرص درآر! بالاخره مسافرته و همه چی دست خود آدم نیست الان زیاد حس نوشتن خاطرات این چند هفترو ندارم فقط ماجرای دیشبو مینویسم ظهر که از دانشگاه رسیدم و با علی اومدیم خونه میشه گفت علی از موقع رسیدن کار کرد تا شب هم کمک حالم بود از نصب و راه اندازی بخاری و اجاق گاز و ماشین گرفته تا جابجا کردن مبلا (امیدوارم بتونم قدرتو بدونم) دم اذان رفت که یه سری به مامانش بزنه بهم زنگ زد که صاحب خونه و همسایه روبرومون گفتن شب میان خونمون. من یه یا حسینی کشیدم بالاخره بخاطر نصب و این چیزا همچی رو هوا بود و مثلا رخت لباس با لباسهای روش! وسط حال بود من بدو بدو رفتم میوه و شیرینی و شربت و بشقابایی که تازه دیروز بزور چپوندیمشون تو کاردناشون رو آماده کنم پیش خودم گفتم دیگه کجا بود این دو خانواده باز بیان خونه ما، بشقاب و لیوانای شیک و جیگولی رو در آوردم و همرو آماده گذاشتم. در یخچال و باز کردم شربت پرتغال درست کنم یا آناناس یا آلبالو یا هلو؟( به تعداد و تنوع دقت کنید!) بالاخره بخاطر خودم شربت محبوبم آناناس رو برداشتم و لیوانارو از قوطی درآوردم و چیدم تو سینی، مقدار شربت و امتحان کردم و همرو از رو یه خط مشخص ریختم و آب هم ریختم و لبخند ملیحی زدم وایسادم کنار و نگاه رضایتمندانه زدم! وااای اینا چین اومدن رو شربت واستادن؟چیزای ریز سیاه چی شد؟ حتما عصاره ی شربتن! نه نگو گردو خاک توی لیوان بوده هرچند جزیی و به چشم نخور! بالاخره کاریه که شده و اگه کلا خالی کنم شربت کم میاد،شربتارو هم زدم تا همه بیان بالا و با قاشق برشون دارم هربار که اینارو برمیداشتم و به اثرات نوشنرهای!شربت فک میکردم میگفتم خاک بر سرت مریم! خلاااصه تقریبا محو شد اول صاحب خونه اومد شربتارو که گذاشتم جلوشون شربت خودمو دیدم که روش چند برابر گردو خاک هس( بمیری) بعد یه فاصله ای گفتم بفرمایییییین! و همه دست بشربت شدن الان چشای گرد شدمو به زن صاحب خونه دوختم و با اینکه شربتارو از قبل هم زده بودم ولی همزمان با نگاه کردن به تخم چش زنه، با نی چنان شربت و هم میزنم که کم میمونه نی توش خرد شه، و لبخندمم رو لبامه که شما هم هم بزنین و این کارو عین من در حال نگاه کردن به من انجام بدین. بیچاره خانمه خودشم بارداره، به شربتای همه نگاه میکردم که ببینم بالاخره تمومش کردن یا نه دیدم بهاره خانم شربتو گذاشت رو میز یعنی دید؟ ندید؟ الهام شد؟بچه ی تو شیکمش فهمید؟... در خونه و بلافاصله شیشه ی پنجره! به صدا درومد و همسایه روبرو اومد که چون آشناست نمیخوام اسمشو بگم تا خداااای نکرده به گوشش برسه چون شربتای اونارو بعدن بعد شستشو گرفتم زن صاحب خونه جاشو به آقایون داد و خانما اینور خونه نشستیم ولی باز هواس(حواس) من به آبمیوه بهاره خانم بود که جلو آقایون مونده و خودش اینور نشسته، آخر سر گفتم شما چرا میل نکردین؟( الهی لال بشی خب بزار نخوره دیگه چرا اصرار میکنی با اون شربتت) گفت بله یادم رفت و به پسرش اشاره کرد تا شربتشو بده و تا ته لیوان خورد. آخییییییش زحمتام به باد نرفت! [ یکشنبه هفدهم مهر 1390 ] [ 8:26 ] [ navak ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||